جشن پیروزی

با سلام پس از گذشت نزدیک به 2 سال از آخرین مطلب بر آن شدم که این حماسه سیاسی را به همه هموطنان داخل و خارج تبریک بگویم ممنون و سپاس

مسئولان وروزه

ماه رمضان است و احکام روزه ، مانند مبطلات آن ، بسیار مورد توجه است: خوردن، آشامیدن ، رساندن دود غلیظ به حلق ، فرو کردن سر در آب و ... .
این ها را سال هاست که علمای ما در منبرها و رساله های توضیح المسائل شان برای ما گفته اند و آنقدر تکرار شده که ملکه ذهن همه مومنان شده است.

در این نوشتار قصد ندارم به شرح و تفصیلِ مبطلات روزه از منظر فقه و شارع مقدس بپردازم بلکه روی سخنم با مدیران جامعه است که تصمیمات شان ، قول و فعل شان و حتی سکوت شان ، مستقیم و غیر مستقیم بر زندگی 75 میلیون انسان اثر می گذارد.

مسوولان بدانند که اگر برای عامه مردم ، همان چند مورد مذکور در رساله ها باطل کننده روزه است ، برای آنان مبطلات دیگری وجود دارد که نه تنها روزه شان را (نه از منظر فقه) باطل می کند ، که خط بطلان بر اسلامشان می کشد و انسانیت شان را نابود می کند.

مبطلات آنها فهرست مطولی دارد:

- این که مسوولی در حالی که می داند دروغ می گوید ، دروغ بگوید و لبخند هم بزند و وجدانش تکان هم نخورد که این چه حرفی بود که تو زدی؟

- این که وعده های توخالی به مردم دهند.

- این که به جای همکاری با یکدیگر برای حل مشکلات کشور ، شب و روز به فکر زدن ضایع کردن همدیگر و برتری جویی باشند.

- این که عدد رقم ها را دستکاری کنند و به خورد ملت بدهند.

- این که پول ملت را که میلیون ها چشم نیازمند به آن دوخته شده را ، به جای هزینه کردن برای رفاه مردم ، بار کشتی و هواپیما کنند و در کومور و تاجیکستان و ونزوئلا و ... خرج دیگران کنند.

- این که در ماه رمضان ، سفره های افطاری پرخرج و مخارج به هزینه بیت المال برای همدیگر باز کنند و در همان حال ، عده ای محتاج نان شب باشند.

- این که عکس شهدا را به اتاق هایشان بزنند و عکس راه آنها بروند.

- این که خودشان برای معالجات پزشکی ، به خارج بروند و جانبازی که سلامتی اش را برای دین و ناموس و آب و خاک این مملکت از دست داده ، حتی سقفی بالای سرش نداشته باشد.

- این که برخی مقامات رسماً متهم باشند به انواع مفاسد مالی و راست راست بگردند و در همان حال ، فلان روزنامه نگار را به خاطر یک "سهو" ، محاکمه و محکوم کنند

-این که برای ساختن یک سالن همایش ها در کیش ، صدها میلیارد تومان بودجه در نظر بگیرند و آخرش دهها میلیارد حیف و میل کنند و در یک قلم 5 میلیارد تومان برای کار نکرده به دختر پیمانکار بدهند تا به خارج برود و به ریش همه ما بخندد

- این که جوان این مملکت برای ازدواجش ، لنگ اجاره ( و نه حتی مالکیت) یک آپارتمان 40 متری باشد و در همان حال ، آقایان اعلام کنند که می خواهیم برای ساخت خانه های لوکس و مجلل وام دهیم

- این که کارآفرین مملکت را آنقدر بیازارند و باج بخواهند که آخر سر ، سرمایه اش را بردارد و در خارج از مرزها ، با عزت و احترام کارخانه بزند و اشتغال زایی کند

- این که در این مملکت ، پدری برای درمان دخترش ، کلیه اش را بفروشد و در همان حال مسوولانش مشغول طرح باغ-ویلا ، دعوای تعطیلی یا عدم تعطیلی پنجشنبه ها ، خط و نشان کشیدن که حق ندارید به فلان دوست من بگویید بالای چشمت ابروست ، شرط فوق لیسانس داشتن کاندیداهای مجلس ، ممنوعیت سگ گردانی در خیابان ها ، چگونگی افزایش هزینه نقل و انتقال سند خودرو به نفع دفترداران ، برخورد با آب بازی جوانان و در آوردن ال ان بی ماهواره ها باشند و حواسشان به آن پدر و دختر و هزاران نفر نظیر آنان نباشد

- این که آنقدر بی درایت و بی نامه باشند که همه کشورهای منطقه ، بیش از ایران از منابع مشترک گاز و نفت مان برداشت کنند

- این که فقط هم فکران و همسویان سیاسی خود را مجاز به فعالیت سیاسی موثر بدانند و به جز خود همه را منافق و عامل بیگانه بخوانند و به هزار انگ و تهمت و افترا و برچسب نابودشان کنند و وحدت ملی را خدشه دار سازند

- این که آنقدر با ندانم کاری ها و حرف های خامشان ، بین ایرانیت و اسلامیت فاصله بیندازند و طرح دعوا کنند که هم حس وطن دوستی در این سرزمین کم رنگ شود و هم دینداری مردمانش

- این که قول و فعل شان ، به حدی متضاد باشد که جوان مسلمان ایرانی را از دین فراری دهند

- این که ریاکاری را به بخشی از خصایص مردم تبدیل کنند

- این که جلوی آلاینده های هوای شهرها را به خاطر منافع مالی کلانی که دارند نگیرند و مردم کرور کرور سرطانی شوند

- این که جنگل ها و دریاچه ها و برکه ها در مقابل چشمانشان تبدیل به بیابان شود و آنها فقط وعده دهند که با اختصاص فلان قدر بودجه نجاتشان می دهیم و بودجه را هم صرف برگزاری همایش کنند

- این که سرمایه های انسانی کشور را یکی پس از دیگری ، مورد هجمه قرار دهند و خرابشان کنند تا روزی برسد که در این کشور حرف هیچ کس خریدار نداشته باشد

- و ... فهرست مبطلات روزه و اسلام و انسانیت مسوولان ، البته بسیار طولانی تر از این است اما به حکم "امر به معروف و نهی از منکر" هم که شده ، همین چند مورد گوشزد شد و البته عاقلان را اشارتی کفایت می کند

نظر



رمضان ماه خدا

  امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:
           خواب روزه دار عبادت،
                             خاموشی او تسبیح،
                                        عمل وی پذیرفته شده
                                                      و دعای او مستجاب است.


             و سخنی دیگر از امام امام صادق(ع):

                  ” افضل الجهاد، الصّوم الحرّ “

                    بهترین جهاد، روزه داری در هوای گرم است . . .

بعضی مفاهیم نوزادی


Owh = Im Sleepy

خوابم می آید !


Neh = Im Hungry

گرسنه ام !


EH = I Need To Burp
من جیش دارم !

Eair = I Have Lower Gas
دل پیچه دارم !

Heh = Im Experiencing Discomfort

یک مشکلی دارم !

عاقبت نیکی

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی
با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف،
خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
 
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد
و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود
.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
 
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره
پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….
 
پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
 
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
 
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
 
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت،
 
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید،
ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
 
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد،
صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
 
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
 
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
 
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی
که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
 
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
 
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .
 
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
 
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
 
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت
و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه
محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
 
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :
 
” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان .
 
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
 
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش،
چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :
 
 
من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
 
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،
نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .
 
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.

دفن حضرت زهرا(س)

وداع با زهرا(سلام الله علیها)

حضرت فاطمه زهرا

تشییع و تدفین

صداى گریه از خانه ى زهرا (علیهاالسلام) بلند شد اهل مدینه خبردار شدند صداى ضجه و شیون از شهر بلند شد به سوى خانه ى حضرت على حركت نمودند ، على (علیه السلام) نشسته بود و حسن و حسین اطرافش گریه مى كردند. ام كلثوم مى گریست و مى فرمود: یا رسول اللَّه اكنون تو را از دست دادیم. مردم بیرون خانه اجتماع نموده و در انتظار خروج جنازه ى زهرا بودند. ناگاه ابوذر از خانه خارج شد و به مردم گفت: پراكنده شوید چون تشییع جنازه به تأخیر افتاد. [بحارالانوار ج 43 ص 192]

عمر و ابوبكر به على (علیه السلام) تسلیت گفتند و عرض كردند: یا اباالحسن مبادا قبل از ما بر جنازه ى فاطمه نماز بخوانى. [بحارالانوار ج 43 ص 199.] لیكن على بن ابى طالب (علیه السلام) به اتفاق اسماء، در همان شب فاطمه (علیهاالسلام) را غسل داد و كفن كرد. كودكان یتیم فاطمه اطراف جنازه مادر گریه مى كردند. وقتى از غسل و كفن فاطمه فارغ شد صدا زد: اى حسن، اى حسین، اى زینب، اى ام كلثوم بیایید با مادرتان وداع كنید كه دیگر او را نخواهید دید. یتیمان زهرا (علیهاالسلام) روى جنازه ى نازنین مادر افتاده مى بوسیدند و مى گریستند. على (علیه السلام) یتیمان را از روى جنازه ى مادر برداشت. [بحارالانوار ج 43 ص 179.] بر جنازه نماز خواندند و آنرا حركت دادند. عباس و فضل و مقداد و سلمان و ابوذر و عمار و حسن و حسین (علیهماالسلام) و عقیل و بریده و حذیفه و ابن مسعود در تشییع جنازه شركت نمودند. [بحارالانوار ج 43 ص 183.] جنازه را در تاریكى شب، آنگاه كه چشم ها بخواب بود، آهسته آهسته در سكوت مطلق، به جانب قبر حركت دادند، مبادا منافقین بفهمند و از دفن مانع شوند. جنازه را كنار قبر زمین نهادند، امیرالمؤمنین (علیه السلام) خودش بدن نازنین همسرش را برداشت و داخل قبر گذاشت و با تعجیل تمام، خاك بر قبر ریختند. [بحارالانوار ج 43]

 

على بر مزار زهرا

مراسم دفن را در كمال خفا و پنهانى و با سرعت انجام دادند. مبادا دشمنان مطلع شوند و از دفن زهرا (علیهاالسلام) مانع گردند. اما همین كه على (علیه السلام) از دفن فارغ شد، غم و اندوه فراوان بر او هجوم آورد. اى خدا! چگونه یادگار رسول خدا را در زمین مدفون نمودم! چه همسر مهربان و با صفا و صداقت و پاكدامن و فداكارى را از دست دادم! خدایا بواسطه ى دفاع از من چه صدماتى را تحمل كرد! چقدر در خانه ام زحمت كشید! آه از دردهاى درونى زهرا! آه از پهلوى شكسته و بازوى ورم كرده و كودك سقط شده ى زهرا! خدایا امیدوار بودم تا آخر عمر با همسر مهربانم بسر برم، اما افسوس و صد افسوس كه مرگ در بین ما جدایى افكند، آه با كودكان یتیم زهرا چكنم؟.

یا رسول اللَّه دخترت برایت خبر مى آورد كه امت اجتماع كردند و خلافت را از من گرفتند. حق زهرایت را غصب نمودند. یا رسول اللَّه احوال و اوضاع را با اصرار از فاطمه (علیهاالسلام) بپرس. زیرا چه بسیار درد دلهایى داشته كه نتوانسته اظهار كند، ولى براى تو خواهد گفت

در تاریكى شب متوجه قبر رسول خدا (صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم) شد و عرض كرد: سلام بر تو اى رسول خدا، از من و از جانب دختر عزیزت كه هم اكنون به خدمتت مى رسد، و در جوارت مدفون شد، و زودتر از همه به تو پیوست. یا رسول اللَّه صبر من تمام شد، اما چاره اى ندارم، باید چنانكه در مصیبت تو صبر كردم در فراق زهرا (علیهاالسلام) نیز شكیبایى نمایم. یا رسول اللَّه تو در دامن من قبض روح شدى. دیدگانت را من بستم. من بودم كه بدن شریفت را در قبر نهادم. آرى صبر مى كنم و میگویم: انا للَّه و انا الیه راجعون. یا رسول اللَّه آن ودیعه را كه به من سپرده بودى هم اكنون به سویت بازگشت. زهرا از دست من ربوده شد. زمین و آسمان از نور و زیبایى افتاد. یا رسول اللَّه اندوه مرا پایانى نیست. خواب به دیدگانم راه ندارد. غم و غصه هاى من تمام نمى شود مگر این كه بمیرم و به نزد تو بیایم. همانا غم و اندوهى است كه از جراحت هاى قلب جارى مى شود. غصه اى است كه تهییج و تحریك شده است. انجمن با صفاى ما چه زود از هم پاشید؟! درد دلم را با خدا مى گویم.

یا رسول اللَّه دخترت برایت خبر مى آورد كه امت اجتماع كردند و خلافت را از من گرفتند. حق زهرایت را غصب نمودند. یا رسول اللَّه احوال و اوضاع را با اصرار از فاطمه (علیهاالسلام) بپرس. زیرا چه بسیار درد دلهایى داشته كه نتوانسته اظهار كند، ولى براى تو خواهد گفت. شاید خدا در بین ما و این مردم داورى كند. یا رسول اللَّه با تو وداع مى كنم ولى نه از آن جهت كه از بودن سر قبرت خسته شده ام، اگر از حضورت بروم نه از آن است كه ملول شده ام. و اگر سر قبرت بمانم نه از آن جهت است كه وعده هاى خدا را درباره ى صبر كنندگان باور نداشته باشم. باز هم صبر و شكیبایى از همه چیز بهتر است.

حضرت فاطمه زهرا

یا رسول اللَّه اگر بیم چیرگى دشمنان نبود در آرامگاهت اقامت مى گزیدم، و در این مصیبت بزرگ گریه و ناله مى كردم. یا رسول اللَّه اوضاع ما چنین بود كه ناچار شدیم دخترت را مخفیانه و در تاریكى شب به خاك بسپاریم. حقش را گرفتند و از ارث محرومش نمودند. یا رسول اللَّه، دردهاى درونى خودم را به خدا عرض مى كنم و این مصیبت دردناك را به شما تسلیت مى گویم، درود بر تو و همسر مهربانم. [بحار ج 43 ص 211- 193.] على (علیه السلام) از ترس دشمن قبر فاطمه را با خاك هموار نمود. صورت هفت یا چهل قبر تازه در نقاط مختلف درست كرد تا جاى حقیقى آن شناخته نشود [بحار ج 43 ص 183.] سپس به خانه برگشت.

عمر و ابوبكر و سایر مسلمین، بامداد، به عزم تشییع جنازه به سوى خانه ى على (علیه السلام) حركت نمودند، ولى مقداد اطلاع داد كه بدن زهرا دیشب به خاك سپرده شد. عمر به ابوبكر گفت: نگفتم كه چنین مى كنند؟ عباس گفت: چون خود فاطمه (علیهاالسلام) وصیت كرد كه شبانه دفنش نماییم، بر طبق وصیتش عمل نمودیم.

عمر گفت: دشمنى و حسد شما بنى هاشم تمام شدنى نیست. من تصمیم دارم قبر فاطمه را بشكافم و بر او نماز بخوانم.

على بن ابى طالب (علیه السلام) فرمود: اى عمر به خدا سوگند اگر بخواهى چنین كارى را انجام دهى با شمشیر خونت را مى ریزم. هرگز اجازه نمى دهم كه بدن زهرا (علیهاالسلام) را از قبر بیرون بیاورى. عمر وقتى وضع را خطرناك دید از تصمیمش منصرف گشت. [بحارالانوار ج 43 ص 199]



منبع:

بانوى نمونه اسلام فاطمه زهرا(سلام الله علیها)، ابراهیم امینی

امیر مؤ منان على (علیه السلام) در روز آخر عمر حضرت زهرا(سلام الله علیها) ، به هنگام غروب آفتاب در كنار بستر آن حـضـرت نـشـسـت . بـا ایـنـكـه امـام (علیه السلام) كـوهـى از مـقـاومـت و شـكـیـبـایـى بـود، از دیـدن حال فاطمه زهرا(سلام الله علیها)  به گریه افتاد. زهرا(سلام الله علیها)  چشم گشود و فرمود:

پسر عم ! تویى !؟

آرى ! زهراى عزیز، حالت چگونه است ؟

على جان ! وصیت دارم .

بگو فاطمه ، به من بگو.

وصیت من این است كه : مرا شب غسل بده ، شب كفن كن ، شب به خاك بسپار. مگذار خصم بر جنازه ام نماز بخواند و براى تشییع حضور یابد.(134)

134 ـ بحارالانوار ، ج 43 ، ص 214 ؛ احقاق الحق ، ج 10 ، ص 453 .

چند مطلب جالب

قمپز (در اصل قپوز) نام توپی است که عثمانی‌ها در سلسله جنگ‌هایی که با ایران داشته‌اند مورد استفاده قرار می‌دادند. این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمی‌شد و فقط از باروت و پارچه‌های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای می‌دادند تشکیل شده بود. هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان و ستوران بوده است. در جنگ‌های اولیه بین ایران و عثمانی، این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد، دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش این توپ به صدا در می‌آمد، سپاهیان می‌گفتند: نترسید، قمپز در کردند.


از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

- چه کسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو می شناسی؟

گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

- هر چی که بخواهی!

- واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.


نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هر چه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.
طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم هستیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.


دو مطلب تازه

مدتی نبودم ولی چند مطلب دارم امیدوارم خوشتان بیاد

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

 

 

 
نتیجه اخلاقی داستان
 

 

عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
آرامش مال كسي است كه صادق است
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند


ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

  تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای،ولی حرفهایی که زده‌ای ارباب تو هستند. 


چند مطلب آموزنده

یک روز دو مورچه داخل یک لیوان شیشه ای افتادند. آنها با عجله در کف لیوان به دست و پا افتادند تا بتوانند راه خروجی پیدا کنند. اما با این که مورچه ها لزوماً نمی دانند، واضح است که ته یک لیوانِ سالم هیچ شکافی ندارد. خیلی زود متوجه شدند که دهانۀ لیوان، یعنی همانجا که از آن به داخل لیوان افتاده بودند، تنها راه رهایی است. پس سعی کردند از دیوارۀ لیوان بالا بروند.

دیوارۀ شیشه ای لیوان خیلی صاف و لغزنده بود و مورچه ها بعد از چند سانتی متر پیشروی، دوباره به کف لیوان سقوط می کردند.

این اتفاق چندین بار تکرار شد. حتی یک بار تا نزدیک دهانۀ لیوان هم رسیدند، اما در آخرین گام سُر خوردند و به کف لیوان افتادند. بدیهی است که وقتی در پیشروی های بیشتر، شکست می خوردند، درد سقوط هم بیشتر می شد.

عاقبت یکی از مورچه ها که ناامید شده بود، دست و پاهایش را مالید و به دیگری گفت: فکر می کنم دیگر نباید خودمان را به خطر بیاندازیم. این کار بی فایده است. سرانجام خودمان خرد و خمیر می شویم.

اما مورچۀ دوم بدون توجه به او گفت: ما تازه به یک قدمی پیروزی رسیده ایم. جایی برای ناامیدی نیست. شاید یک تلاش دیگر کافی باشد.

این را گفت و بالا رفتن از سر گرفت.

زمانی که به تنهایی تلاش می کرد، بارها مثل قبل افتاد و ... اما سرانجام خستگی ناپذیری اش نتیجه داد و با آخرین نیرویی که داشت خود را به لبۀ لیوان رساند و خود را رها کرد.

مورچۀ آزاد بعد از این که موفق شده بود و شاهدی قوی بر حرفش داشت، برای تشویق مورچۀ ناامید به او گفت: وقتی کسی در آستانۀ موفقیت است، ممکن است این زمان در عین حال سخت ترین قسمت هم باشد. برای همین فقط کسانی که در این شرایط دلسرد نشوند، پیروز و موفق می شوند.


مردي، سالها، بيهوده سعي کرد عشق زني را که بسيار دوست داشت، بر انگيزد.

اما سرنوشت سرشار از کنايه است، درست همان روزي که زن پذيرفت که با او ازدواج کند، مرد فهميد که او بيماري درمان ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند.
شش ماه بعد، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به من بده: ديگر هرگز عاشق نشو. اگر اين اتفاق بيفتد، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم. بعد چشمهايش را براي هميشه بر هم گذاشت.
مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن به زنان ديگر پرهيز کند، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.
وقتي براي ازدواج آماده مي شد، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت: داري به من خيانت مي کني. مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم را تسليم تو کنم و تو جوابي به من نمي دادي. فکر نمي کني براي شادي، سزاوار فرصت دوباره اي باشم؟ اما روح عشق سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند.
جزئيات اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده بود براي مرد تعريف مي کرد. مرد ديگر نمي توانست بخوابد، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود.
به استاد گفت: روح بسيار زرنگي است. همه چيز را مي داند، تمام جزئيات را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند، ديگر نمي توانم بخوابم، و تمام لحظه هايي که با نامزدم هستم، اعصابم ناراحت است. احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند. استاد به او آرامش داد و گفت: برويم اين روح را برانيم.
آن شب وقتي روح برگشت، قبل از اينکه کلمه اي بر زبان آورد، مرد گفت: تو که اين قدر روح خردمندي هستي، بيا معامله اي با من بکن. تو تمام مدت مرا مي بيني، حالا سوالي از تو مي پرسم. اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي، قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم الهي، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي.
روح با اعتماد به نفس بسيار، گفت: موافقم. امروز عصر در بقالي، يک مشت گندم از داخل کيسه اي برداشتم. روح گفت: ديدم  سوالم اين است: چند دانه گندم در مشتم گرفتم؟ در همان لحظه روح فهميد که نمي تواند به اين سوال پاسخ بدهد. براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود، تصميم گرفت براي هميشه ناپديد شود.
دو روز بعد مرد به خانه استاد رفت. آمده ام تشکر کنم. استاد گفت: از اين فرصت استفاده کنم تا درسي را به تو بياموزم که بخشي از وجود توست
.
اول، آن روح مدام به سراغت مي آمد، زيرا مي ترسيدي. اگر مي خواهي از نفريني رها شوي، به آن اهميت نده .
دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد: وقتي خود را گناهکار بدانيم، همواره، ناهشيارانه، منتظر مجازاتيم.
و سوم، کسي که تو را براستي دوست
داشته باشد، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي. اگر مي خواهي عشق را بفهمي، آزادي را بياموز
.